محل تبلیغات شما



شبی در هیات شاد آمدی ، غمگین مرا خواندی
سبک بر شانه ی باد آمدی ، سنگین مرا خواندی

دلم اهل خراسان بود و چشمم رومی عاشق
تو از آن سوی دیوار بلند چین مرا خواندی

دلم دی بود و روحم بهمنی تنها ، تنم اسفند
تو از بالای کوهستان فروردین مرا خواندی

تو در من ریشه کردی ، با تو ایمانم معطر شد
تو در من گم شدی ، تا کفری عطر آگین مرا خواندی

تو در پیراهن من راه رفتی ، تنگ شد جانم
تو در ایمان من پنهان شدی ، بی دین مرا خواندی

شبی آدم شدم این گونه در دام تو افتادم
شبی شیطان شدی ، این گونه پاورچین مرا خواندی

 


در خاطره ی خانه صدای تو نشسته است
این پنجره عمریست به پای تو نشسته است

بگذار در آیینه ببینم غم خود را
در آینه گیسوی رهای تو نشسته است

ما مثل حبابیم و در اندیشه ی مرگیم
تا در سر ما عطر هوای تو نشسته است

رفتی و پس از رفتنت  ای چشمه ی خورشید
شب نیست ، که دنیا به عزای تو نشسته است

گفتم که سفر پاک کند خاطره ات را
هر جا بروم خاطره های تو نشسته است

 

احسان جاتی

 


ماییم و در این آینه حیران تو بودن
یک عمر تماشاچی چشمان تو بودن

این گونه به پیشانی عشاق نوشتند :
دل دادن و افتادن و ویران تو بودن

تقدیر چنین بود : بمیریم و بمیریم
دادند به ما قسمت قربان تو بودن

درویشی و بی خویشی و پیمانه پرستی
پیوسته چنین باد : پریشان تو بودن

رفتیم و رسیدیم و نشستیم و شکستیم
صوفی به خطا دم زد از امکان تو بودن


 


نعش مرا بگذار سرگردان بماند بگذار از اين چوبه آويزان بماند حیف است سقف خانه ی امید هایم مثل دل ديوانه ام، ويران بماند بايد مرا بگذاري و بگريزي از شهر تا راز نا بگشوده ام پنهان بماند از جاده اي بي رهگذر ، از جاده اي كور طوری می آیم تا جهان حیران بماند حالا تعارف می کنی یک استکان چای ؟! حتي نمي خواهي كسي مهمان بماند يك چوب رختي يك لباس تازه از شعر سهم كسي كه خواست در زندان بماند حسن پاکزاد
چشم تو حکمِ به اعدام چه آسان می داد پادشاهی که به قتل همه فرمان می داد آتش وسوسه ات بود که ویران می کرد مثل حوّا که دلش گوش به شیطان می داد لذّت عشق به آواره گی اش هست و همین وعده ای بود که ابلیس به انسان می داد "به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزید" پاسخی بود که در پرسش وجدان می داد این غزل قصّه ی لاینحل یک شاعر بود تا به این مسئله چشمان تو پایان می داد دل من پیش تو بود و دل تو پیش کسی و نشان گوشی خاموش تو بر آن می داد بوق بی پاسخ و .
بی قرارم ، نه قراری که قرارم بشوی من مسافر شوم و سوت قطارم بشوی می شود ساده بیایی و فقط بگذری و . زن اسطوره ایِ ایل وتبارم بشوی ساده تر،این که تو از دور به من زل بزنی ( دار ِ) من را ببری دار و ندارم بشوی مرگ بر هرچه به جز اسم تو در زندگی ام این که اشکال ندارد تو " شعارم " بشوی مرگ خوب است، به شرطی که تو فرمان بدهی من ان الحق بزنم ، چوبه ی دارم بشوی عاشقت بودم و از درد به خود پیچیدم ذوالفنونی که نشد سوزِ سه تارم بشوی آخرش رفتی و من هم که زمین گیر شدم
سرخ است و سفید است و خداییش قشنگ است خوش مشرب و خوش خنده و خوش بو و بَرَنگ است در دست گرفته رگ خوابِ همگان را آرام، ولی وقت خودش زبر و زرنگ است نازک بدن و مملو ناز است، چرا پس با ماهی افتاده به دریاش نهنگ است؟ با عالم و آدم خوش و بش می کند اما از بخت بد انگار که با من سر جنگ است پیش همه گنجشک و قناری و کبوتر پیش من بیچاره ولی مثل پلنگ است رقصیده و نازیده و دل برده و حالا توپش پُر و آماده ی شلیک فشنگ است گفتم که بپوشان همه ی قامت خود را پوشاند، ولی آه! که

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

بیشتر بخوانیم تا بیشتر بدانیم